نه ماه انتظار سخت و طولانى
فرشته دست نىافتنى من ، با تمام وجودم آمدنت را به انتظار نشسته ام تا جاى خالىت رو در زندگيمون پر كنى ...
زىباى من وجودت براىم نعمتى بى منتهاست ...
- خداىا به جز خودت به دىگرى واگذارش نكن ! تويى پروردگار او ، پس قرار ده
- بي نىازي در نفسش
- يقين در دلش
- اخلاص در كردارش
- روشني در ديده اش
- بصيرت در قلبش
- و روزي پر بركت در زندگيش
روز شمار من الان تقريبا يك ماه و يك هفته است و همين طور كه مى رويم جلوتر حال مامانم بد و بدتر مى شود اون طورى كه من از اىن تو مى شنوم مامانم يه مريضى خيلى سخت گرفته به اسم وىار ،،،
اون همش بالا مياره آنقدر حالش بهم مى خوره كه گاهى فكر مى كنم همين الانه كه از حلقش بيرون بيفتم ، كلا و رسما زندگيشون تعطيل شده ، مامان همش دراز كشيده و غذاش هم كه شده سرم (آب و نمك )
آخه مامانى اينم شد غذا واسه من
بابايى هم به هر درى مى زنه كه حال مامان خوب بشه ولى نمى تونه كارى واسش انجام بده .
زيباى من در تاريخ پنج شنبه (٣٠ /٩١/١٠ ) مصادف با شب يلدا من و بابايى به خونه مادر جون آمديم چون من نمى تونستم تنها تو خونه بمونم بابا هم راضى نبود تنها باشم مى گفت تو خونه مادر جون خيالم راحت تره .
بخاطر جلوگىرى از سقط جنين ٥ آمپول تجويز شد روزانه بايد ترزيق مى كردم ،،، قبل از باردارى غلظت خون داشتم در طى دوران باردارى غلظت خونم بيشتر شد دكتر آمپول هپارين تجويز كرد روزانه بايد هپارين ترزيق كنم ...
روزها خيلي به كندى طى مى شه دلشوره و اضطراب ىك دقيقه ولم نمى كنه گاهى مى گم هستى و گاهى مى گم نيستى وضعيت روز به روز بدتر مى شه نسبت به بو حساس ، خواب كم ، غذا هم كه نمى تونم بخورم ، اگر يك روز در ميان يا دو روز در ميان سرم نگيرم نمى دونم چى به سر خودم يا خودت مياد ...
نى نى كوچولوى من روز اربعين خيلى سخت گذشت بابا شيراز بود منم از شب قبل بالا مى آوردم ديگه حالى واسم نمانده بود صبح خاله نسترن و زن دايى طيبه آمدن خونه مادر جون ...
چون روز تعطىل بود و حالم هم زياد خوب نبود عمو ميلاد رفت دنبال خاله زهرا تا بياد بهم سرم وصل كنه ولى حالم زياد فرقى نكرد و همچنان حالت تهوع داشتم تا اينكه هنگام ظهر سفره نهار رو پهن كردن غذاى نذرى بود يك دفعه بوى غذا حالم رو بهم زد نتونستم جلوى خودم رو بگيرم و يا اينكه از اتاق برم بيرون چون بهم سرم وصل بود جيغ كشيدم كه سفره رو جمع كنيد يك آن بالا آوردم هر كسى پشت سفره بود فرار كرد جالب اينجا بود كه وقتى سفره جديد رو در اتاق ديگه پهن كردن بشقاب ها قاطى شده بود و هر كسى در بشقاب ديگرى غذا مى خورد ...
آن روز خاله نسترن ، مادر جون ، دايى و زن دايى خيلى نگران حالم بودند هر چند چيزي به روى من نمى آوردن ولى پيش خودشون مى گفتند كه اگر حالش به اين صورت ادامه پيدا كنه احتمال سقط بچه هست تا اينكه مغرب بابا جون از شيراز رسيد و با خاله نسترن رفتيم بيمارستان و انجا سه تا سرم گرفتم حالم يه ذره بهتر ولى تهوع قطع نمى شد .
ديگر حالى واسم نمانده خدا رو هزاران بار شكر كه تا حالا اتفاقى واست پيش نيامده ...
در اين موقع به خدا گله مى كنم. خدايا :اگر من پيشت آبرويى ندارم لااقل بخاطر خوشحالى و آبروى بنده هاى ديگرت اين فرشته رو واسم نگه دار ، اگر مى خواى اميدم رو از من بگيرى پس چرا بهم دادى ...
اى خداى مهربان هزاران بار توبه تو بزرگتر از آنى كه بنده ناچيزى مثل من از تو توقعى داشته بأشد تمام اين حرف ها از نا اميدى و خستگيه ...
( عزيز مامان امروز اولين سوغاتي رو از طرف بابايى گرفتي ، بابا از شيراز واست يه جفت جوارب صورتي و يه جفت پاپوش قرمز گرفته )
چقدر از ديدن اين كادو ها خوشحال شدم يه اميد ديگه بهم تزريق شد ...


نه ماه انتظار سخت و طولانى 
