سایناساینا، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره

ساينا نفس مامان و بابا

قشنگ ترىن تجربه سخت زندگيم !!!

1391/10/1 13:50
نویسنده : مامان نسرين
182 بازدید
اشتراک گذاری

بى نظير بودى فرشته دوست داشتنى من.....

من نى نى كوچولوى مامان و بابايم   ،،، اولين پست وبلاگم رو مى ذارم  از اولين روزهاى زندگيم از اون روزايى كه هنوز فرشته كوچولويى  بودم و پىش خداى مهربون زندگى مى كردم...

در يكى از روز هاى خوب خدا كه ما فرشته ها كنار هم جمع بوديم و بازى مى كرديم ،،، يه  هو خدا جون صدام زد و گفت فرشته كوچولو وقتشه كه برى ،،، آخر هر روز يكى مون رو صدا مى زدن ، اون روز نوبت من بود .

اما آخر كجا ؟؟؟

كجا بايد مى رفتم ؟؟؟

خدا جون گفت يه جاى خوب پيش دو تا عزىز به اسم مامان و بابا كه حاضرن جونشون رو فدات كنن تا تو همدم و چراغ خونشون  باشى ...

پس با خيال راحت وبه سلامت از بهشت برو به آغوششان...

راه عجيب و غريب و پيچ در پيچى رو پشت سر گذاشتم وقتى به خودم آمدم صداى تالاپ و تولوپ مى آمد ، فهميدم كه اون صداى قلب مامانه كه داره ميزنه ...

صداى ىك نفر دىگه رو نىز شنيدم كه به مامان مى گفت عزىزم مباركت باشه دارى مامان مى شى اون موقع فهمىدم اون صداى بابامه ...

حالا صداى مامانم رو مى شنيدم كه زار زار گرىه مىكرد ىعنى اىنقدر خوشحال بود كه من دارم مىام...

اخر مامان باورش نمى شد با اىن كه چند روز قبل با بى بى چك تست داده بود و جوابش مثبت بود ولى بعد از اون ىه مشكل واسش پىش آمد كه كاملا ناامىد شده بود .

 

تلفناون روز هم به اصرار خاله زهرا رفت آزماىشگاه ، با اىنكه امروز صبح رفته  بود آزماىشگاه و حالا بابا جواب مثبت آزماىش رو گرفته بود و عدد تىتر باردارى مامان خلى بالا بود ولى بازم بخاطر اون مشكلش ، دكتر آزماىشگاه گفته باىد ىه آزماىش دىگه بده تا مطمئن  بشه ،

خلاصه مامان دستانش تو اون لحظه توان تحمل وزن دسته گلى رو كه بابا جون واسش گرفته بود رو نداشت

ولى من صدام دل مامانم رو مى شنيدم كه همش با هىجان داشت با خودش نقشه مى كشيدكه چطور اىن خبر رو به بقيه بگه ،،،

نمى دونم مى خواست با كىا در مورد من حرف بزنه ، من كه حالا حسابى به خودم مغرور شده بودم كه اىن همه  خاطر خواه دارم

 

چند روز بعد مامان و بابا رفتن آزماىشگاه تا مامان ىه آزماىش خون دىگه بده تا مشخص بشه عدد تىتر باردارى بالا رفته ىا نه،،،

مامان حالش خىلى بد بود هم نگران جواب ازماىش بود و از طرف دىگه چون نتوانسته بود در اىن چند روز غذا بخوره قدرت بدنى شو از دست داده بود 

ولى بابا جون دلش خىلى قرص بود آفرىن به باباى نازم

بعد از ازماىش برگشتن خونه دوباره حال مامانم تا بعد از ظهر بهم مىخورد بابا ساعت ٦ به خاله نسترن زنگ زدتا همراه خاله مامان رو ببرن بىمارستان اون جا به مامان سه تا سرم ٥٠٠ تزرىق  كردن همراه آمپول ضد تهوع  تا هم فشارش بالا بره و هم جلوى تهوع گرفته بشه ،،،

بابا جون در راه برگشت از بىمارستان به ازماىشگاه زنگ زد و انجا بود كه گفتن عدد تىتر باردارى بالا رفته و خانم شما صد در صد بارداره و مشكلى كه براش پىش امده به جنىن لطمه اى نزده 

واقعا براى مامان باورش سخت بود !!!!!!!!!!!!!!!!!

البته من نى نى به موجودىت خودم مطمئن بودم ولى نمى دونم مامان چرا مى ترسىد و مطمئن نبود ،  من كه داشتم قدرتم رو بهش نشون مى دادم منم ازش دل خور شدم و هى آذىتش مى كردم  ...

بابا از بىمارستان مامان را رساند خانه خاله نسترن و خودش رفت كه اىن خبر رو به بقيه بده ، آخه بابا جون مىگفت خىلى سخت بوده كه خودش رو ده روز نگه داشته و به كسى چىزى نگفته اونم از ترس مامان ... 

اولىن كسى كه خبر رو از بابا جون شنيد ، عمه فاطمه و عمه لىلا بود وبعد از اون بقىه خبر دار شدن 

عمه عصمت بعد از شنىدن اىن خبر كلى گرىه مى كنه و به باباىى زنگ مى زنه كه بره خونشون تا ببىنتش و بهش تبريك بگه ، عمه عصمت از خوشحالى به شوهرش مى گه كه بابا بارداره  اى واى !!!!!! عجب حرفى از اون حرفا 

عمه عصمت از خوشحالى به مادر جون هم زنگ مى زنه و ما كه تازه از بىمارستان آمده بوديم و هنوز وقت نكرده بوديم به مامان جون خبر رو بدىم ، مادر جون كلى از اىن خبر غافلگىر مى شه و مى گه نمى دونم عصمت تبريك چى رو به من داد

آخه به طور اتفاقى همون شب عمه بتول  و عمو اسماعيل و خانمش خانه مادر جون بودند كه اونا نىز از تلفن عمه عصمت تعجب مى كنن اونا نىز زود از خانه مادر جون مىان بىرون و عمه بتول تلفنم جرىان رو از عمه عصمت سؤال مى كنه و مى گه كه مادر جون از جرىان با خبر نبوده ،عمه عصمت نىز فردا به مادر جون زنگ مى زنه و أحوالش را جوىا مىشه و مى گه به مامانم چىزى نگه تا خودش خبر رو واسش بگه ...

(عزىزم ، نفسم ، گلم ، همه چىزم نه فقط مامان و بابا بلكه بقيه نىز از اىن كه تو مهمان ما شده بودى خوشحالند )

گلم خىلى ها بعد از شنىدن اىن خبر ىا با گل و شىرىنى به دىدنمون آمدند ىا تلفنى تبريك گفتند دست همشون درد نكنه...

عزىزم تو توى دل مامان خوب از خودت مواظبت كن زىرا كه ما بىرون چشم به راهتىم 

(نى نى)

باشه ٨ ماه دىگه منتظر مى مونم تا ببىنم  كى باىد به دنيا بىام سعى مى كنم اىنجا حسابى رشد كنم و بزرگ بشم .

براى خوشبخت بودن ، فرش قرمز لازم نىست !

نىازى به فرىاد حوادث نيست ...

براى خوشبخت بودن ، آغوش گرم تو  براىم كافىست

براى خوشبخت بودن ، ىك احساس كوچك خوشبختى كافىست

همىن كه تو را دارم ىعنى خوشبختى

پسندها (2)

نظرات (0)